رنگ سال گذشته را دارد ، همه لحظه های امسالم
۳۶۵ حسرت را ، همچنان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن ، من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی ، که به تکرار می کشد فالم
یک نفر از غبار می آید، مژده ی تازه ی تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد ، زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازه اضداد، حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم، هم نمی دانم از چه می نالم
...
(محمد علی بهمنی)
+
تاریخ چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 8:37
نویسنده sara
|